تبليغاتX
همسایه

همسایه

همسایه شاعر کوچه های بن بست...

خیلی دیر رسیدی ایدوست                 هفت تا کفن پوسوندم

پیرهن سیاه تنت کن                           من فقط یه یاس خونم

دوستان خوبم از اینکه در این مدت همسایه رو تنها نذاشتین کمال تشکر رو از همتون

دارم....ایام به کامتون.....همسایه رو حلال کنین.........خداحافظ برای همیشه.......

در ميان غربت اين کاشانه
من ماندم و دل و يه افسانه
هيچکس راز غربتم نميداند
جز خداوقلبم و يه فرزانه
در هياهوی ازدحام اين شهر
باز من بودم و ياداودل ويرانه
عاشقان شهرم چه آسوده ميميرن
از دست دل و دلبر و يه فتانه
در غروب عاطفه ها و طلوع خاطره ها
رو به قبله ام درين کوچه غريبانه
برايم دگر بس است بدون او بودن
که همين چند روزه پر شده ست پيمانه
در اين زمان که او غمگين و غريب
نشايد که سر دهم خنده های مستانه
ما هر دو غريبيم نه به اين معنا
که فرسنگها دور باشيم از خانه
هر دوتامون ساکن اين کوچه ی بن بستيم
ولی نميبينيم همديگر را سالانه
تو گفتی چو شمعی روشنی بخشم به جانت
پس چرا سوزاندی بالهای پروانه
چه جواب دهم به اين دل خسته
که هر زمان ميگيرد از تو نشانه
گفتی به رفتن مجبوری ولی هستی بيادم
طلوع من چه زود غروب کردی بی بهانه

همسایه....

+ نوشته شده در ساعت 11:51 توسط شاهرخ |

 

...اسیر...

خانومی خوب میدونی دل من اسیر شده
واسه بودنم با تو یه کمی هم دیر شده
اگه اونموقع بودی..شادو سرزنده بودم
نه حالا که دل دیگه مثل خودم پیر شده
آنزمان جوون بودم دنیا هم وفایی داشت
حالا این دل غریب از زندگی هم سیر شده
دل من یه باغ بودش پر گلای اطلسی
حالا آتیش شده میسوزونه..مثل یک کویر شده
همیشه هر چی جفا میدید دلم نمیگرفت
حالا تا اخم میکنی..میبینی دلگیر شده
دل بی حساب من بود همیشه سر به هوا
ولی حالا میبینی طفلکی سر به زیر شده
همیشه هر جایی من میشنیدم که چقدر سنگه دلش
حالا در برابر تنور عشقت عینهو خمیر شده
با کمون ابروهات تو رها کردی یه تیر
قلب من شد هدفت...زخمیه اون تیر شده
دل من ترسو بودش مثل یه موش
حالا اینگاری میگی..که دل یه شیر شده
اما راستشو بخوای میخوام اعتراف کنم
با گدایی از چشات دل من امیر شده
با تموم این حرفا میخوام بگم یواشکی
اگرچه خیلی دیر شده..یا که دل کویر شده
دل خواب آلوده ی من..برای دیدنه تو
خندیدن و گفتن یه دوست دارم اجیر شده.....
همسایه....

چشمانت........p.............

 آه که چشمانت عشق را معنا میکند

قامت پیر و بشکسته را برنا میکند

با نگاهت میتوانی هر دم نمایی معجزه

کاری که عیسی در طور سینا میکند

نگاهت میتواندمرده ای را زنده گرداند

همچنین کور مادرزاد را بینا میکند

در میان خلق آبرویم را نمیخواهم

کوس رسوایی عاشق در بوق و کرنا میکند

از میان کوچه باغ عشقت بگذشته ام

چونکه هر دم دل هوای روی زیبا میکند

سر به کوه میگذارم میشوم یاغی

یا که کاری میکنم که عابد و ترسا میکند

از زمانی که دل شدجای تو میدانست

که عقل و دین را با جنون سودا میکند

کار این دل در جستجوی دلبرش

کار غواصی که در عمق دریا میکند

هر که جرعه ای از شربت وصلت بنوشد

تا قیامت سجده بر آن قامت رعنا میکند

نازنینا در چه حالی در شهری غریب

تو چه میدانی که این دل چون مدارا میکند

غنچه لب در باغی و بی باغبان

عنقریب...هجر تو رازها را هویدا میکند

سهم همسایه ازین باغ ..عطر و بوی تو

این پرستو درد دل با مرغ مینا میکند.....

shahrokh

بیا تو خاطراتمـ فاصله ها رو بردار

منو تو این غریبی ـ غمگین و تنها نذار

بیا بشو یه ابری ـ تو آسمون دلم

به روی آتیش دل ـ بارونی شو و ببار

منو تو این سیاهی ـ تنها گذاشتی رفتی

فریاد زدی بمن چه ـ که تو داری غم یار

منم میخوام بگم که ـ حرف دل من اینه

بخاطر پرستو ـ سرم بره روی دار

به آن امید که یکروز ـ رد بشه باز پرستو

بشینه روی سرم  ـ ببینه این حال زار

 قلب شکسته ام رو ـ ببینه با خود بگه

آی ادما ببینین ـ اینو میگن یه دلدار

یه همنشین خسته ـ یه عاشق دیوونه

شعر میگه واسه ی من ـ میون این شب تار

اون واسه خاطراتش ـ ساز میزنه نیمه شب

چشمای اون بارونی ـ تو بغلش یک سه تار

طنین سوزناک ساز ـتو کوچه ها پیچیده

خدایا پرستو رو به تو سپردم ـ سلامتش نگهدار

صدای آواز مرد ـ چقدر غریب و سوزناک

آخه قبل از اینم ـ دلش شکسته یکبار

 



+ نوشته شده در ساعت 10:1 توسط شاهرخ |

...ناکام...              اتل متل....چی شده

اتل متل براتون

قصه دارم  فراوون

یه عالمه حرف داره

شاهرخ همسایه تون

اتل متل آسمون

دل همسایه داغون

دیکه طاقت نداره

طفلکی شده مجنون

اتل متل یه پیرمرد

با کوله باری از درد

اومد سراغ شما

دیدین رنگش شده زرد

وقتی شماها رو دید

از زبونتون شنید

قصه ی غصه هاتون

دیگه روز خوش ندید

اتل متل یه شاعر

یه شاعر دیوونه

تصمیم داره  چند روزی

کنارتون بمونه

اتل متل تو پستو

بغض کرده باز پرستو

چشم همسایه کم سو

فریادش توی گلو

پرستو بالش شکسته

یکی بهش دلبسته

اون یه نفر کی بوده

یه دوره گرد خسته

اتل متل ستاره

خدا اون روز رو نیاره

پرستوی غمگینم

اشک از چشاش بباره

اتل متل یه سایه

یه بچه و یه دایه

پرستو میخواد بشه

سایه این همسایه

پرستو با خودش گفت

حالا که قد بلنده

کاری کنم که اون

از ته دل بخنده

پرستو اینو میدونه

زیاد شده فاصله

خندوندن همسایه

کار سخته محاله

پرستو شد پشیمون

که به همسایه سر زد

برا همین از اینجا

به آسمونا پر زد

اتل متل کجا رفت

پرستوی مهربون

قصه میگفت برامون

از لیلی و از مجنون

اتل متل دو راهی

اگه دنبالم نیایی

یکی از همین شبا

گم میشم تو سیاهی

اتل متل باد اومد

صدای فریاد اومد

دیدی پرستو کوچ کرد

آخر به بیداد اومد

اتل متل پیاله

اینا همش محاله

رسیدن به پرستو

تو خواب و خیاله

اتل متل توتوله

آخر قصه رسید

فقط یکی از شما

گریه ی شاهرخ و دید

اتل متل سرابه

حباب روی آبه

آخه کی میمیرم من

حالم خیلی خرابه

اتل متل کدومه

قصه ما تمومه

که عمر همسایه تون

آفتاب لب بومه......

hamsayeh

 

 

............................................................................................................

گمان مبر من از تو کام میخواهم

یا که مهمانم و از تو شام میخواهم

یا که چون مستحقم در این شهر غریب

از صندوق دلت مختصر وام میخواهم

یا حال که در هیچ جای قصه ات نبردی از من نام

در درون سینه ات...رد پا و نام میخواهم

نه از بودن بر روی زمین خسته گشته ام

که از تو خانه ای در پشت بام میخواهم

مثال آهوی سرگشته و زپا افتاده ام ولی

از تو صیاد..غذای درون دام نمیخواهم

چون ظاهرم مقدس است نشان مهر بر جبین

تقاضای ضمانت از آن امام نمیخواهم

با آنکه از جور و فراقت گشته ام وحشی

ولی از تو قلبی مهربان و رام نمیخواهم

گرچه در کوچه ای غریب من و تو روبرو گشتیم

من از تو هیچ کلام..حتی سلام نمیخواهم

با اینکه برنده گشته ام در این جدال خونین

من از تو مدال و نشان و جام نمیخواهم

به درب میکده ات تا ابد پا نمیذارم

که خیال کنی من از تو شراب خام میخواهم

من از تو هیچ موقع هیچ چیز نمیخواهم

بجز اینکه در چند بیت سرانجام میخواهم

من اکنون اسیر و زخمی و خسته ام ای امیر

که از تو شمشیر بیرون کشیده از نیام میخواهم

بیا درنگ مکن........ بزن گردنم

که از این لطف من التیام میخواهم

چون این سر باید بگردد از تن جدا

که مدام فکر میکرد من از تو کام میخواهم

ولی دیدی مهربانم که همسایه می گفت

من از تو. عشقی ناکام میخواهم


 



+ نوشته شده در ساعت 14:56 توسط شاهرخ |

 hamsayeh

بغض ....ی ....غریب.....

 خدایا کسی رابادل من نکن آشنا

اگر کردی او را مگردان از من جدا

الهی ببین دست و پا بسته ام

ز هر چه فراقست دگر خسته ام

شقایق بیا و ببین حال من

نمیپرسی ز سهراب احوال من

غریبم ...نگاهی کن به گرفتاری ام

طبیبم...چاره کن بیماری ام

که دیشب در عالمی نیمه خواب

ندایی شنیدم ز تو ماهتاب

که گفتی بغض غریبانه ای کرده ای

پناهی به میخانه ای کرده ای

نمیدانم که چیست این بغض غریب

که این گونه برده ست از تو شکیب

شنیدم ندایت شدم بیمارتر

به وقت رهایی گرفتارتر

مریضم...بمیرم نبینم ناخوشی

عزیزم...کنم من برایت چاووشی

حکیمم....در این وقته بیماریت

کنم من به اشکم پرستاریت

برایم عزیزترینه دنیا تویی

برای همسایه..زلیخا تویی

 


               تقدیم به همنشین سهراب...........

گل من..ای بی نام و نشانی

از حال..همسایه چه میدانی

گه بر سر راه..گه چشم به در

تا به کی طی شود این پریشانی

غروب من کجایی تا ببینی

دل تا طلوع تو هست زندانی

قسم به عشق..چون تو بیایی

بر آستان قدومت بسایم پیشانی

بگو تو چه نسبتی داری با سهراب

صدای پاهایت گویند اهل کاشانی

تو چه گفته ای به سهراب که گفت

قایقی خواهم ساخت میروم تا بی نشانی

برای بی نشانی چشمت شعر خواهم گفت

نه یک دفتر...بلکه صد غزل دیوانی

فلانی....میدانم نیامده خواهی رفت

برو..ولی بیدار نکن خاطره های خفته ی جوانی

در عجبم که در این جاده ی سنگلاخ

چگونه مرکب عشق را به جلو میرانی

بیا و در طلوع دیدار و غروب خاطره ها

ببندیم با هم...مردانه عهد و پیمانی

که ازین راه حذر کنی و برگردی

به جاده ی سر سبز و شاد زندگانی

بعد رفتن تو همسایه دگر پیرست

که لطفی ندارد دگر ایام جوانی

این بیماری مرا میکشد یک روز

که درد فراق تو ندارد درمانی

وز افسانه ی خیال تو تمام شب بیدارم

تو چه راحت خفته ای در بستر و نمیدانی


 ......فاصله........

 

.shahrokh

ميان عشق من و تو فاصله بسيار ست
کبوتر عشقم درون سينه بيمار ست
از آن زمان که به زير چادر عشقت خزيده ام
زندگی تعطيل..عقل و هوش من بيکار ست
يادته..به وقت گرفتاری و رنج و غم
به پيشم آمدی و گفتی همسايه عطار ست
سراب من..به اين دل تشنه چه گفته ای
مگر نميدانی..دل از شراب عشق تو سرشار ست
مرا گفتی بيا کنار برکه ای خلوت
آخر ای جانا چه وقت ديدار ست
دگر برای من ديدن تو چه حاصلی دارد
به وقتی که دل بيمار من..بی پرستار ست
در آن زمان که در کوچه و بازار بشنيدم
که عشوه و ناز ترا ديگری خريدار ست
دگر طاقت زکف دادم و اين دل
ز هر چه عشق دروغکی بيزار ست
حريم من به کجا رفته ای..چه زود؟
نميدانی در فراق تو زندگی چه دشوار ست
از اين به بعددگر خواب به چشمانم نمی آيد
که بعد رفتنت اين دل تا صبح بيدار ست
تو با رقيب عشقی ام در حجله ای و نميدانی
که يکی ..دو کوچه بالاتر در فراقت عزادار ست
ميکشد حکايت رفتن تو مرا آخر
نميدانی که همسايه به عشق تو گرفتار ست..
...همسايه...

+ نوشته شده در ساعت 10:44 توسط شاهرخ |

دوستان گلم...این دلنوشته ها اولین شعرهایی ست که همسایه بصورت جدی از احوالاتش سروده.

اگر اشکالاتی داره...که داره..لطف کنین تو کامنت هاتون بگین.ممنون میشم..

اندر احوالات همسایه......

روزگارم بد نیست...قرص نانی در کف..پول خردی در جیب..

قطره اشکی در چشم..ظرف خونی در دل..تیر عشقی در قلب..

زخم هجری در جان..خاطراتی در ذهن...شبح یاد نگار....

میکشد آخر جسم بی جان مرا...میبرد با خود روح سرگردان مرا..

راه میروم در کوچه ی بن بست خیال...تاول پاهایم...

میبرد ذهن مرا...از پی ام مینگرم...سایه ای نیست از پی من..

با خودم میگویم...نکند من مردم...نکند من روحم......

راستی اینجا کجاست..شهر بی نام و نشان..بی در و دروازه..

کوچه هایش بن بست...مردمش ناپیدا...خانه هایش چون دژ....

برج و باروی بلند..دربها دروازه....روی ان قفل ستبر...

کو کجایند تا بپرسند از احوال من....که غریبه ترا اینجا چه کار...

از پی که میگردی......چرا سرگردانی.؟؟.

آدرسی نامی نشانی...اسمش را میدانی.؟؟.

راستی اسمت چیست.؟؟.تو با این بار گران..تا به کی عمر کنی.؟؟.

این درست که در پی ام نیست سایه..

ولی در دیار دوست می خوانند مرا همسایه.....

دوستانی دور و برم...که دلاشون پر خون.....

بعضی هاشون لیلی............بعضی هاشون مجنون...

...................................................................................................................

 

 

+ نوشته شده در ساعت 21:9 توسط شاهرخ |

ساقی امشب باده از بالا بریز

باده از خم خانه ی مولا بریز

باده ای بیرنگ و آتشگون بده

زانکه دوشم داده ای افزون بده

ای انیس خلوت شبهای من

میچکد نام تو از لبهای من

محو کن در باده ات جام مرا

کربلایی کن سرانجام مرا

یا علی درویش و صوفی نیستم

فاش میگویم که کوفی نیستم

لیک میدانم که جز دندان تو

هیچ دندان لب نزد بر نان جو

یا علی بار دگر اعجاز کن

مشتهای کوفیان را باز کن

باز کن چشمان ناز آلوده را

بنگر این چشم نیاز آلوده را

فصل جنگ آمد تماشاگر شدن

صلح آمد لاله ی پرپر شدن

خلق را در اشتباه انداختند

یوسف ما را به چاه انداختند

خیل درویشان دکان آراستند

کام خود را تحت نامت خواستند

جان مولا هر چه هستی مرد باش

گر قلندر نیستی شبگرد باش

جان مولا حرف حق را گوش کن

شمع بیت المال را خاموش کن

این تجمل ها که بر خوان شماست

زنگ مرگ و قاتل جان شماست

موجها از بس تلاطم کرده اند

راه اقیانوس را گم کرده اند

شیعه گی تنها نماز و روزه نیست

آب تنها در میان کوزه نیست

کوزه را پر کن زآب معرفت

تا ازو جوشد شراب معرفت

+ نوشته شده در ساعت 12:28 توسط شاهرخ |

یادته یه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گریه کنی ...

برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده..

گفتم...اگه بارون نیومد چی؟؟؟

گفتی...اگه چشمای تو بباره اسمون گریه ش میگیره..

گفتم...یه خواهش دارم

وقتی اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار...

گفتی...چشم

حالا من دارم گریه میکنم و اسمون نمی باره

تو هم اون دور دورا وایستادی....به من میخندی

اخ خ....

shahrokh

+ نوشته شده در ساعت 21:6 توسط شاهرخ |

شبا وقتی منو دل تنهای تنها میمونیم

واسه هم قصه ای از روز جدایی میخونیم

 میگم ای دل ..دل الوده به درد

اگه روزی بکشم ناله بسر

اه و نالم میگیره دامنتو

اتیش عشق می سوزونه تنه تو

تو مصیبت کشی ای دل میدونم

میون اتشی ای دل میدونم

داری پرپر می زنی جون می کنی

اینو از اشکای چشمات میخونم

دیگه دل طفلکی دیوونه شده

مثت من در بدر از خونه شده

نداره هیچکس و این دل میدونم

دیوونه همدم دیوونه شده..........

shahrokh

+ نوشته شده در ساعت 12:38 توسط شاهرخ |

خدایا

می دونستی وقتی خدا میخواست 

بدرقت کنه که بیای

  توی این دنیا بهت چی گفت ؟

گفت : جایی که داری میری 

آدمایی داره که میشکننت

 نکنه غصه بخوری من همه

جا باهاتم تو تنها نیستی

تو کوله بارت

 ( عشق میگذارم که بگذری )

( قلب می دم که جا بدی )

(اشک می دم که همراهیت کنه )

( و مرگ می  دم که بدونی

بر می گردی پیشم )

 

+ نوشته شده در ساعت 17:51 توسط شاهرخ |

همسایه های گلم:

این تصویر مدیر وبلاگ ((دیوان گریه))است که با کسب اجازه از حامد جان 

تصویرشو تو این پست گذاشتم و این شعرو به ایشان و همه ی دوستان

تقدیم میکنم .

آدرس وبلاگ آقا حامد و گذاشتم که اگر تا حالا نرفتین حتما یه سر بزنید

و پست ((عشق گمشده))ایشان را که با قلم توانایشان به رشته ی تحریر

در آوردند بخونید . من که تحت تاثیر قرار گرفتم .

http://www.ezmai.blogfa.com

 

 پریا منو صدا کن

ها کن دوباره با اشکات آشنا کن

پریا دلم گرفته...........

منو از این گرفتگی رها کن

پریا دلم میخواد..........

تو بال اشکات.............

منو تو یکشب. . . ببری از اینجا

بزار بگن چشمای بارون زده

بازم تو دنیا . . . یه نفر گم شده

پریا جوابم بده......پریا جوابم بده.......

 

+ نوشته شده در ساعت 17:49 توسط شاهرخ |

 

nکوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست

ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا بگيره!!!!

 دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم

 اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت

کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد

 دل منم ابري مي شد حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند

 و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست

 ولي حس کودکانه من مي گفت: خدا دلش از دست آدما گرفته...

 

خدایا منو ببخش ... یا رب العالمین ...

بی گناهم و لی همیشه محکوم...

 

+ نوشته شده در ساعت 11:7 توسط شاهرخ |

 

حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
         کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم
                 آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
                         عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
                                 خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
                                          از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
                                                  خنجری بر قلب بیمارم زدند
                                                           بی گناهی بودم و دارم زدند
     دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست
          از غم نامردمی پشتم شکست
                 سنگ را بستند و سنگ آزاد شد
                    یک شبه بیداد آمد، داد شد
                                 عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
                                       تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
                                               عشق اگر اینست مرتد می شوم
                                                  خوب اگر اینست من بد می شوم   

          بس کن ای دل نابسامانی بس است
             کافرم دیگر مسلمانی بس است
               در میان خلق سردرگم شدم
             عاقبت آلوده مردم شدم
                                    بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم
                                           هر چه در دل داشتم رو می کنم
                                            نیستم از مردم خنجر بدست
                                                          بت پرستم بت پرستم بت پرست
     بت پرستم، بت پرستی کار ماست
              چشم مستی تحفه ی بازار ماست
              درد می بارد چو لب تر می کنم
                       طالعم شوم است باور می کنم
                         من که با دریا تلاطم کرده ام
                              راه دریا را چرا گم کرده ام
                                           قفل غم بر درب سلولم مزن!
                                                          من خودم خوش‌باورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
     من نمی گویم فراموشم مکن
                من نمی گویم که با من یار باش
                        من نمی گویم مرا غم خوار باش
                                    من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
                                     گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
                                     روزگارت باد شیرین! شاد باش
                                                   دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
            قصه هایم را خریداری نبود!!!
                  وای! رسم شهرتان بیداد بود
                        شهرتان از خون ما آباد بود
                                    از درو دیوارتان خون می چکد
                                                خون من،فرهاد،مجنون می چکد
                                                     خسته ام از قصه های شومتان
                                                          خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
             این همه لیلی، کسی مجنون نشد
           آسمان خالی شد از فریادتان
                  بیستون در حسرت فرهادتان
                          کوه کندن گر نباشد پیشه ام
                                  بویی از فرهاد دارد تیشه ام
                                             عشق از من دورو پایم لنگ بود
                                                      قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
        تیشه گر افتاد دستم بسته بود
                هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
                    فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
                               هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
                                   هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
                                                هیچ کس اشکی برای ما نریخت
                                                       هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
        حال من از این و آن پرسیدنیست
         گاه بر روی زمین زل می زنم
              گاه بر حافظ تفأل می زنم
                      حافظ دیوانه فالم را گرفت
                                     یک غزل آمد که حالم را گرفت:

                                        "ما زیاران چشم یاری داشتیم
                                                  خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

+ نوشته شده در ساعت 20:27 توسط شاهرخ |

shahrokh 

تو ديوونه رفتي يه شب

بي نشونه

تو خواستي كه قلبم پريشون

 بمونه

با صد گريه ي من ديگه

 بي امونه

دل از درد عشقت يه درياي

 خونه

ميخوام باتو باشم ، ميخوام باتو باشم

ولي عاشقونه

 اي نازنينم . . . چگونه چگونه

من از سبزه سبزم ولي خسته خسته

من از شهر عشقم ولي دل شكسته

ميخوام باتو باشم ولي عاشقونه

 اي نازنينم . . . چگونه چگونه

+ نوشته شده در ساعت 16:52 توسط شاهرخ |

پدرم

تازه یک ماه بود که وارد سال جدید شده بودیم.شب جمعه بود بازی جوبیلوایواتا و پیروزی بود.بازی قشنگی بود چه حیف که پیروزی باخت.به طبقه ی بالا رفتم که بخوابم.یاد شب گذشته افتادم پدرم گفت بابا شبها حواست به من باشه.اگه صدات زدم بیایی چون حالم خوب نیست....اما من خودم درد داشتم جسم و روحم خسته بود..خسته و درد از حضور چند سال جنگ....هنوزم درد موج انفجار گلوله ی مینی کاتیوشا در حلبچه رو در تمام بدنم حس میکردم.هنوزم سرم درد موج و ترکش گلوله ی خمپاره در جزیره ی مجنون و داشت.ولی با اینحال پایین رفتم پدرم خواب بود صداش زدم جواب نداد برقارو روشن کردم مادر و برادرم رو بیدار کردم پدرم رو بغل کردم نشوندم گفتم..بابا..چیه اب میخوای با ابروهاش گفت نه... همینطور که خوابیده بود قطره اشکی از گوشه ی چشمش فرو غلطید وبابا ایندفعه جان داد و از خونه رفت و همسایه شد اون ۵۸سالش بود که رفت و من هم چون نماز مسافر شکستم.

وحالا پدر رد پات همین نزدیکیها تو یکی از گورستانهای شهرم هست هر موقع دلم میگیره میام پیشت.

پدر ازم راضی باش....

            ------------------------------------------------------------------------------------------

گفته بودم اگه برگردی دوباره .... غم میره از دل و تاریکی میمیره

بعد از اون بی تو نشستنها یه روزی....دستهای سردمو دست تو میگیره

گفته بودم اگه برگردی میبینی-روی این پنجره ها اسم تو مونده

قصه ی اومدنت باز منو تنها-توی این تاریکیه شبها نشونده

گفته بودم اگه برکردی میبینی-نقش غمهارو تو ایینه ی چشمام

میدونی اینجا تواین خونه ی غمگین-رنگ بیرنگی گرفته بی تو چشمام

اومدی اما دیدم دست تو سرده

گفتی اون روزا دیگه بر نمی گرده

 

 

 shahrokh

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت 13:38 توسط شاهرخ |

 

 

 

زیر ان سنگ سفید گسترده مادر رختخوابم

گریه ها محض خدا خاموش میخواهم بخوابم

عشق ها ای خاطرات ای ارزوهای جوانی

سوزها افسانه ها ای نغمه های زندگانی

دستتان را می فشارم با دو دست استخوانی

اخر امشب رهسپارم سوی خواب جاودانی

هرجه کردم یا نکرذم هرجه بودم در گذشته

گرچه تار از پود- پود از تار گسسته

عذر می خواهم کنون و با تنی در هم شکسته

می خزم با سینه تا دامان یارم را بگیرم

ارزو دارم که زیر پای دلدارم بمیرم

تا لباس تور خود بپیچد بدور پیکر من

تا نبیند بی کفن - فرزند خود را ماذر من

 

+ نوشته شده در ساعت 18:26 توسط شاهرخ |

آه که به خیالی مرا فروختی...
به فرض محالی مرا فروختی...

Home
Email
Night Skin